جان من است او...
بوی باران می آید...آسمان اذان آمدنش را می گوید...لحظه ی نمانده تا باران...خدایا...خدایا... این حس چه شیرین است و چه گوارا...در جانم چه رقص و چه سماعی است...در دلم حس عجیبی مثل طعم اولین چشیدن ها و اولین دیدن هاست...حس می کنم چیزی در دلم جان گرفته است که تا کنون نبوده است...این حس چیزی شبیه دوست داشتن است... خود عشق... خدایا من عشق و این خود و هر چه آرامش من است به تو می سپارم...اکران نقش و نگاری زیبا در انتهای پاییز که سکانس آغازینش تولد باران است...
ما را در سایت رد پای باران... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154