دو قدم مانده تا چهل سالگی

خرید بک لینک

امروز آغاز  پاییز دیگر در سالشمار روزگار من بود و فقط دو قدم مانده تا چهل سالگی...
دیر زمانی دوستی به من گفت پاییز زیباترین فصل خداست و اما برای من بهار شگفتانه تر بود...تا که بزرگتر شدم نه در سن و زمان که در فهم و معنی و سوال...شاید مثل اکنون اینگونه کودکیم را نمی شناختم...
این زیبایی پاییز و البته حس "غریب" غروبهایش و موسیقی دلنشین باد و باران و رقص شاخه ها و برگهای درختانش و باز هم حس اینبار "قریب" غروبهایش در این چند قدم مانده برای من همان جامانده از کودک درون من است... انگار هر چه مانده از طبع و حس و آن کودک درون، از آن  پاییز های کودکی است...
از پاییز کودکی هایم و  بوی صبح های پاییزش...
صدای پیچش باد لای گیسوی درختان خانه مان... بوی سوختن چوب برای زیر کرسی...خش خش برگهای انار زیر پا و امان و امان از بوی خاک باران خورده...
و چه شگفت و عزیز است این پاییز برای من... که خداوند مرا در پاییز جانی دوباره بخشید با باران...
---------------------------------------
پاییز و باران هایش حکایت ها دارند...دلتنگی ها و دلشوره ها...شبیه  انار های ترک خورده باغچه روستایمان دانه دانه حکایت دارند...باغچه ی که همچنان سنگ صبور و چاه گونه ی از نجواهای من است...پاییز و برگهای انار و آسمان و ابرهای فرود آمده اش صیقل می دهد روح و طبعم را...
----------------------------------------
از 9 مهر  1361 تا 9 مهر ماه 1399 پاییز ها گذشت و نمی دانم چندین مهر دیگر در این سالشمار خواهد گنجید...چه چیزها در یاد خواهند ماند و چه ها فراموش خواهند شد و دلمان برایشان تنگ...آرزویم این است خدا کند دلمان برای خودمان تنگ نشود...
 

رد پای باران......

ما را در سایت رد پای باران... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1399 ساعت: 10:31

صفحه بندی