زمان ابتدای این وبلاگ فکر نمیکردم همون حال و مشغولیات ذهنی آرزوی چهل سالگی من بشه...همیشه نبود و کم بودن هست ولی در مخیله و ذهن من نمیگنجید به این شکل مادی و مالی تمام ذهن و حواس و آرامش منو نشونه بگیرن...نگرانی هام شکل و رنگ دیگه بگیرن.دغدغه های شیرین زیر سیطره استرس و اضطراب مادی قرار بگیرن...غافل از اشتباهات نیستم اما چه بر سر ما اوردن که نفهمیم چگونه زندگی می کنیم و هراس و اضطراب در خونمان جاری است...
این پریشان حالی و درماندگی برای بی پشت و بی وارثان مکنت در این زمانه سخت میگذرد...سخت...سخت...
باورش سخت است که از جور منال به نوشتن در این صفحه گم و پنهان بعد از ماها قدم برداشته ام...از اضطراب...از ترس...از شکوه
این دغدغه نه از برای خودم که بیش از ده ی است دور خودم را خط کشید ه م برای آنان که امیدشان به بودن من است...از این ضعفی که دچارش شده ام میترسم...
این ترس و این ضعف این روزها این ساعت و این لحظه مرا مسحور خود کرده...
تراژدی عجیبی است احساسات مقحور مادیات شود...این تضاد ویران کننده است...
رد پای باران......ما را در سایت رد پای باران... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 65