تابستان و روزهای داغش برای مردمی پر از دغدغه دیگر چون کودکی و حتی نوجوانی مان در آرزوهای کوچک نمیگذرد...حالا دیگر آرزوهای کوچکمان هم بزرگ و دور شده اند...روزگار جور دیگر...خودمان جور دیگر و دلهایمان جور دیگرتر...
شجاعت برای جماعت بیشماری از ما دیگر نه در داشتن فردا که درک امروز است...امروز خود و فردای عزیزانت...امروز قدم استوار کنی تا فردا عزیزت استوار بماند...چه ستیز سنگینی می کند این روزگار...هر چه می خواهی با دلت بمانی با حال خوب گذر کنی با دوری از دغدغه و تشویش روزگار بگذرانی انگار زورت نمی رسد...سال هاست هر آنچه ذوق دارم و آلام به گوشه ی پنهان کرده م تا زندگی کنم...جوری دیگر ولی بمانم و بگذرانم تا آسوده باشند آنان که همه منند...کمتر می خوانم و دیر و دیر می نویسم تا هوایی نشود دلم...این روزگار با هوای دل من سازگار نیست...تمام توانم اما می گذرام برای داشتن داشته هایم... و برای باران...متکلم دانای من...باران من...
ای زندگی تن و توانم همه تو
رد پای باران......ما را در سایت رد پای باران... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 115